ادبیات ایران

ایران باستان

بسم الله الرحمن الرحیم...

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۶/۱۷ساعت 16:41  توسط زهره  

عکس مذهبی

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۶/۱۷ساعت 16:38  توسط زهره  

عکس مذهبی

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۶/۱۷ساعت 16:38  توسط زهره  

داستان کوتاه

 

داستان دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

* * * *

داستان غول چراغ جادو

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

* * * *

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۱۰/۱۹ساعت 20:34  توسط زهره   | 

جملات زیبا

      

خورشید به زیبایی رنگین کمان افسوس می خورد رنگین کمان به ماند گاری خورشید

شادی عطری است که نمی توان ان را به دیگران زد مگر انکه قطره ای را به خود بزنیم

دنیا مثل سایه می ماند اگر به دنبالش بروی به ان نمی رسی اما اگر رهایش کنی به دنبالت می اید

خاطرات چوب های نمداری هستند که با حرارت زندگی نمی سوزند و خاکستر نمی شوند

زندگی باور می خواهد ان هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو می گوید خدا هنوز هست

خدا به هر پرنده ای دانه می دهد ولی ان را داخل خانه اش نمی اندازد

حکمت وزیدن باد رقص شاخه ها نیست امتحان ریشه هاست

تردید ها به ما حقه می زنند تا به انچه لیاقتش را داریم نرسیم

یادمان باشد به یاد هم باشیم شاید سالها بعد در گزرجاده ها بی تفاوت از کنار هم رد شویم و با خود بگوییم چقدر ان غریبه مثل خاطراتم بود

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۱۰/۱۹ساعت 19:47  توسط زهره   |